Wednesday, October 31, 2007

سپرده ام به گوشت برسانند:
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم...
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب...
می خواهم بروم برای ایینه گریه کنم
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند...
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند !
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز ایینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور!
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم...
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد،
نه لب بی تبسم دی ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه
فقط بگذار ببوسمت...
صدای ساز می اید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
ایینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
فقط تو می دانی و من
بگذار ببوسمت...
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
بگویی دوستت دارم و نقطه مرا ورق بزن...
دوستت دارمدر قدر مطلق...

No comments: