
هر بامداد،
مرگ بر سر راهم نشسته است به صبحانه،
میزی کوچک با نیمرو و عسل،
اما بی لبخند!
شاید اگر می دانست،
شوم ترین رویداد از آغاز میلاد من بود،
لبخندی چاشنی قهوه ی تلخش می کرد،
پیش از آنکه برخیزد...
مرگ پسری است با چشمان آبی...من عاشق شده ام!!
مرگ بر سر راهم نشسته است به صبحانه،
میزی کوچک با نیمرو و عسل،
اما بی لبخند!
شاید اگر می دانست،
شوم ترین رویداد از آغاز میلاد من بود،
لبخندی چاشنی قهوه ی تلخش می کرد،
پیش از آنکه برخیزد...
مرگ پسری است با چشمان آبی...من عاشق شده ام!!

No comments:
Post a Comment