Saturday, October 27, 2007


تمام که می شوی من می مانم و دستی خالی و ریه هایی مسموم.
دیگر حتی نفس کشیدن هم برایم آرزو می شود.
تمام که می شوی می روی
و من می مانم با همان خاطراتی که روزی... روزگاری تکه های جدانشدنی روزها و شب هایم بودند.
آن روزها و شب ها گذشت...
تمام شدی و خوب می دانم آغازی برای تو نیست.
تمام شدی و خوب می دانم برایت آن جذبه ی معصوم را ندارم...
دوباره تمام می شوی و من گم می شوم. گم می شوم....
.....و چقدر گم شدن خوب است

No comments: